سخن تازه ی عاشقانه

love is when you find yourself and spend every wishes on him

سخن تازه ی عاشقانه

love is when you find yourself and spend every wishes on him

سخن تازه ی عاشقانه
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست


اگر بخونید ممنون می شم
اگر بخونید و نظر هم بدید خیلی بیشتر ممنون می شم

توضیحات بیستر در بخش های درباره من و تماس با من در نوار بالای وبلاگ قابل مشاهده است
نویسندگان
آخرین نظرات
  • ۲۶ تیر ۹۶، ۱۴:۴۳ - رضا خسروخاور
    احسنت

۴۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

امیر حسین سوری

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

در سایه تو بلبل باغ جهان شدم

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

قسمت حوالتم به خرابات می‌کند

هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم

از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید

ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست

بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم

دوشم نوید داد عنایت که حافظا

بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم



از پرداختن به عشق های مجازی پرهیز کن و اگر روزی عاشق شدی،بر غرایز خویش مسلط باش تا به عشق حقیقی و راستین تبدیل شود.در این راه ممکن است سختی های زیادی بکشی،اما این سختی ها باعث پخته تر شدن تو در زندگی می شود و به راحتی می توانی با مسایل و مشگلات برخورد نمایی.

امیر حسین سوری

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار

امیر حسین سوری

کسی با موج موهایت کنار آمد 

به غیر از من ؟


کسی با هستی اش پای قمار آمد 

به غیر از من ؟


کدامین سنگدل فکر شکار افتاد 

غیر از تو ؟


کدام آهو به میدان شکار آمد 

به غیر از من ؟


تمام شهر در جشن تماشا ی تو 

حاضر شد !


تمام شهر آن شب در شمار آمد 

به غیر از من..


👤حسین زحمتکش



راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جزآنکه جان بسپارند چاره نیست


هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست


ما را زمنع عقل مترسان و می بیار 

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست 


از چشم خود بپرس که ما را که می کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست 


او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست


فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست


نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست






تعبیر غزل:باید قدر خود و لحظات زندگی را بدانی،از فرصت ها به بهترین نحو بهره ببر! سرانجام امر، چندان قابل پیش بینی نیست، ولی اگر به هوش باشی و به موقع عمل کنی،به نیتجه خواهی رسید. ان شا الله!

امیر حسین سوری

گونه ات آلو، لبت انگور و اندامت هلو

خانه ات آباد بانو، میوه هایت درهم است


خواستم یک شاخه گل باشعر تقدیمت کنم

غیرتم آهسته مى گوید؛  نکن، نامحرم است


#مخاطب_خاص

امیدم اول به خدا دوم مادرم حضرت زهرا(س) که مادری برای تو هم می کنه

دختر ِ فالوده موی ِ شهر ِ شیرازی که چه؟

    بستنی لب، طالب ِ لیسیدن و گازی که چه؟


    مشتری هایت فراوان و سرت خیلی شلوغ

    پسته چشم و روسری وانیلی و نازی که چه؟


    اخم و تخمت آبلیمو، خنده هایت چون شکر

    باز معجونی ملس از این دو میسازی که چه؟


    ادعایت میشود شاخه نبات ِ حافظی

    هی تفال میزنی و کاشف ِ رازی که چه؟


    قند ِ خون ِ شهر را خیر ِ سرت بالا نبر

    اینهمه شیرین زبان هستی و طنازی که چه؟


    چون که دستم هست خالی بی محلی میکنی

    رویگردان از منی و غرق ِ آوازی که چه؟


    بیشتر چون میشوم پاپیچ ِ با من بودنت

    طعنه بارم میکنی دستم میاندازی که چه؟


    پیش ِ من خود را نگیر و آن یخت را باز کن

    سردمهری، گیرم اصلن اهل ِ قفقازی، که چه؟


    گرچه هستم یک پیاده، عاقبت کیش ِ منی

    شاهی و عارت میاید عشق ِ سربازی که چه؟


    بعد از این مال ِ خودم شو، شعرهایم مال ِ تو

    "نه" نگو و حلقه را بردار، لجبازی که چه؟


    عاشقانه های #شهراد_میدرى


زندگی خالی نیست

مهربانی هست،

سیب هست،

ایمان هست، 

آری،

تا شقایق هست،

زندگی باید کرد.


🖊سهراب سپهری



امیر حسین سوری

💐میزنم سبزہ گرہ تاگرہ ای واگردد

💐سالمان سال ظهور گل زهرا گردد


💐میزنم سبزہ گرہ نیتم اینست خدا

💐یوسف گمشده ی ارض و سما برگردد

💠اللهم عجل لولیک الفرج 🙏

امیر حسین سوری

.

یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم

بی‌محکمه زندانی بازوی تو باشم


پیچیده به پای دل من پیچش مویت

تا باز زمین‌خورده‌ی گیسوی تو باشم


کم بودن اسپند در این شهر سبب شد

دلواپس رؤیت شدن روی تو باشم


طعم عسل عالی لب‌هات دلیلی‌ست

تا مشتری دائم کندوی تو باشم


تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است

من رفتگری در پل خاجوی تو باشم

🌹یابن طه-عجل الله فرجه🌹

ترسم که برایم عاقبت راز شوی

جانم که تمام شد، تو آغاز شوی

ای غنچه گل محمدی می ترسم

چشمم که همیشه بسته شد، باز شوی


شادی دل مولا وتعجیل درظهورش  صلوات



امیر حسین سوری

من آرزوی تو کردم که بیشتر باشی

برای این دل سردم تو بال و پر باشی

 

من از نبود تو تنها شدم ولی ای کاش

خدا کند که بیایی و بیشتر باشی

 

شب است و تازه شروع شراب و شیدایی

بیا که خاتمه ی این شب و سحر باشی

 

هوای کوی تو امشب هوای شیدایی است

چه میشود که ز غم های خود به در باشی

 

تو با قدم زدنت تازه عاشقم کردی

بمان که با قدمت سایه ای به سر باشی

 

به شاعری من این بس که سهم من شده ای

تو امدی که برای دلم سپر باشی

 

بیا که این دل من راه عاشقی دارد

خدا کند که تو هم در همین سفر باشی

 

بگذﺭ ﺍﺯ " ﻧﯽ "،

" ﻣﻦ " ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ...

ﻭﺯ "ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻫﺎ" ﺷﻜﺎﻳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ...


ﻧﯽ ﻛﺠﺎ ﺍﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﻫﺎ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ؟

ﻧﯽ ﻛﺠﺎ ﺩﺍﻧﺪ، "ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ" ﺳﻮﺧﺘﻪ؟


ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ "ﻣﻦ"... 

ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ "ﺭﺍﻭﻱ" ﻣﻨﻢ ...

ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ، 

ﻫﻢ ﻧﯽ ﻭ ﻫﻢ ﻧﯽ ﺯﻧﻢ ...


ﻧﺸﻨﻮ اﺯ ﻧﻰ، "ﻧﻰ "ﺣﺼﯿﺮﻯ" ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ ...

ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ "ﺩﻝ"...

"ﺩﻝ" ﺣﺮﻳﻢ ﺩﻟﺒﺮﻳﺴﺖ ...


ﻧﻰ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ﺧﺎﻙ ﻭ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﺷﻮﺩ ...

"ﺩﻝ" ﭼﻮﺳﻮﺯﺩ، ﻻﯾﻖ "ﺩﻟﺒﺮ" ﺷﻮﺩ...



بوی عطری می رسد از دور ، می گویم تویی

قاصدک می رقصد و پرشور ، می گویم تویی

یک نسیمی می وزد بر گونه های خیس من

می رود پس پرده های تور ، می گویم تویی

بغض های کهنه را سر می کشم من بیت بیت

بوسه ها می گیرم از انگور ، می گویم تویی

باد می افتد به  گندم زار می لرزد دلم

چون پریشان گیسوان بور می گویم تویی

نیمه شب ها می کنم آغوش روی ماه باز

می شود سر تا به پایش نور ، می گویم تویی

شعر می خوانم برای باغ سبز خانه ام

شاخه شاخه می شود مسرور،می گویم تویی

این غزل می ماند و شب های مهتابی و من

شور می ریزم در این سنتور، می گویم تویی

در میان پنحره ایستاده ام تا یک نفس

بوی عطری تا رسد از دور می گویم تویی

جمعه ها بغض من انگار گلوگیرتر است

فکر و ذهنم، به تو و چشم تو درگیرتر است

مثل هر جمعه دلم حس عجیبی دارد

حس دیدار تو این جمعه کمی بیشتر است


مسعود محمدپور

امیر حسین سوری