سخن تازه ی عاشقانه

love is when you find yourself and spend every wishes on him

سخن تازه ی عاشقانه

love is when you find yourself and spend every wishes on him

سخن تازه ی عاشقانه
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست


اگر بخونید ممنون می شم
اگر بخونید و نظر هم بدید خیلی بیشتر ممنون می شم

توضیحات بیستر در بخش های درباره من و تماس با من در نوار بالای وبلاگ قابل مشاهده است
بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان
آخرین نظرات
  • ۶ آذر ۰۳، ۲۳:۱۹ - ‌‌‌ ‌‌‌تیرزاد
    😂👌

۴۵۶ مطلب با موضوع «داستان کوتاه و ادبی» ثبت شده است

" داستان کوتاه "


* تعجب عزرائیل !


سلیمان (ع) روزی نشسته بود و ندیمی با وی ، ملک الموت ( عزرائیل ) در آمد و تیز در روی آن ندیم می نگریست ، 

پس چون عزرائیل بیرون شد ، آن ندیم از سلیمان پرسید که این چه کسی بود که چنین تیز در من می نگریست ؟ 

سلیمان گفت : " ملک الموت بود " 

ندیم ترسید ، از سلیمان خواست که به باد فرمان دهد تا وی را به سرزمین هندوستان برد تا شاید از اجل گریخته باشد ،

سلیمان باد را فرمان داد تا ندیم را به هندوستان برد ،

پس در همان ساعت ملک الموت باز آمد ، سلیمان از وی پرسید که آن تیز نگریستن تو در آن ندیم ما ، برای چه بود ؟

عزرائیل گفت : " عجبم آمد ، مرا فرموده بودند تا جان وی را همین ساعت در زمین هندوستان قبض کنم ، در حالی که مسافت بسیار دیدم ،

میان این مرد و آن سرزمین ، پس تعجب کردم ! "


" بخشی از کتاب حکایت پارسایان ، مولف رضا بابائی "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۱

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.


او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.


ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد !!!

کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟ شیطان پاسخ داد: نومیدی و افسردگی است .


آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم.


اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است ..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۴ ، ۲۲:۵۷

5 خاصیت در مداد است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

صفت اول :

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .

اسم این دست خداست .

او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .

صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .

پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .

بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .

پس همیشه مراقب درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم :

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .

بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۴ ، ۲۲:۲۶

پیشینه یک ضرب المثل پرکاربرد!


نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد . روستاییه خر سوار آنجا رسید .از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود رو به شیخ نهاد تا بر سفره نشیند .


شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من مبند که همین دم لگد زند و پایش بشکند .


روستایی آن سخن نشنید با شیخ به نان خوردن مشغول گشت . ناگاه اسب لگدی زد .

روستایی گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد .

شیخ ساکت شد و خود را لال ظاهر نمود . روستایی او را کشان کشان نزد قاضی برد .

قاضی از حال سوال کرد . شیخ هم چنان خاموش بود .

قاضی به روستایی گفت : این مرد لال است .........؟

روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را لال ظاهر ساخته تا اینکه تاوان خر مرا ندهد پیش از اینکه با من سخن گفته ......


قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟


او جواب داد که : گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد بزند و پایش بشکند....... قاضی خندید و بر دانش شیخ آفرین گفت.


شیخ پاسخی گفت که زان پس درزبان پارسی مثل گشت:"جواب ابلهان خاموشی ست"


امثال و حکم-علی اکبر دهخدا

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۴ ، ۲۳:۳۴

راست میگویند''مادر که نباشد نظم خانه بهم میریزد...''

علے  در نـجف...

حســن در بقیـــع...

حسیــن در کربــــــلا...

زینب در دمشــــق...

ومهدے فاطمــــه نمیدانیم کجــا...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۲۳:۱۴

تامل کنید:

زمانیکه بخواهید وصیت نامه بنویسید متوجه خواهید شد تنها کسی که سهمی از داراییتان ندارد خودتان هستید

پس تا زنده هستید...

نسبت به خود سخاوت داشته باشید


"تولستوی"

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۰

کوتاه ترین داستان فلسفی دنیا 

برنده جایزه داستان کوتاه نیویورک تایمز 


جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. 

اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت: من اینجا مسافرم.

زاهد گفت: من هم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۹

شعری که از زبان امام حسین (ع) نقل شده :


شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی 

او سمعتم بغریب او شهید فاندبونی 

فانا السبط الذی من غیر جرم قتلونی 

و بجرد الخیل بعد القتل عمدا سحقونی 

لیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی 

کیف استسقی لطفلی فابوا ان یرحمونی 


ترجمه اشعار بالا : 

شیعیان من هنگامی که آب گوارا نوشیدید مرایادکنید. 

ویاهنگامی که از غریبی یاشهیدی(خبری)شنیدید، برمن ندبه نمائید. 

من، نواده(پیامبر) هستم که مرا بی گناه کشتند. 

وپس از آن از روی عمد، مرا پایمال خیل اسبان نمودند. 

ای کاش ، همگی در روز عاشورا بودید ومی نگریستید. 

که چگونه برای کودک خردسالم ، مطالبه آب نمودم وآنان سرباززدند.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۰۰:۴۰

مادرش الزایمر داشت...
















بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان...

مادر گفت:چه بیماریی؟

گفت :الزایمر...

گفت:چی هست...

گفت:"یعنی همه چیو فراموش میکنی..."

گفت انگار خودتم همین بیماریو داری...

گفت: چطور؟

گفت:انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم،چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،قامت خم کردم تا قد راست کنی..

پسر رفت توی فکر...

...

برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...

گفت:برای چی؟

گفت:به خاطر کاری که میخواستم بکنم...

مادر گفت:

"من که چیزی یادم نمیاد...."


سلامتی همه مادرها..: اگر مادر تون لیاقت این دعا را داشت این دعا را پخش کن.

.

.

.

.

.

.


.

 ❤خدایا اگه مادرم گناه داشت او را ببخش ❤

❤و اگر غمگین دیدی قلب او را خوشحال کن.❤

❤واگر خوشحال دیدی خوشحالی او را تمام نکن ❤

❤و اگر او مریض است خدایا او را شفا ده.❤

❤و اگر او را مدیون دیدی دین او را پرداخت کن.❤

❤تا او را نبخشیدی از این دنیا نبر و به او رحم کن❤ 

❤و او را وارد بهشت کن...❤

 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۰۰:۲۸

ملانصرالدین داشت رد میشد دید ۳ نفر دارن دعوا میکنن پرسید چی شده گفتن ۷ تا گردو داریم میخوایم بین هم تقسیم کنیم.

خلاصه ملا رو بین خودشون قاضی کردند. 

ملا گفت خدایی تقسیم کنم یا انسانی؟

گفتند خوب معلومه خدایی تقسیم کن. 

ملا به اولی ۵ تا گردو داد به دومی دوتا پوست گردو و یه پسگردنی هم زد به سومی. 

گفتن این دیگه چه جور تقسیم کردنی بود؟! 

ملا گفت اگه به دقت نگاه کنین ، خداوند نعمتهاشو همینجوری بین بندگانش تقسیم کرده!😀

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۰۰:۲۵

تا خدا یارت به سلطانی مپیچ

گر خدا برگشت از سر صد سلطان به هیچ




هر که منظور خوداز غیر از خدا میطلبد

چون گداییست که حاجت ز گدا میطلب




تمام غُصه های دنیا رو میشه با یک جمله تحمل کرد:

خدایا میدانم که میبینی.



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۰۰:۲۲

بخوانید و عبرت بگیرید


  زنی زیبا و نازا پیش پیامیر زمانش میرود و میگوید 

 از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.

پیامبر وقت دعا میکند و 

 وحی میرسد او را نازا خلق کردم.

زن میگویدخدا رحیم است و میرود.


سال بعد باز تکرار میشود 

 و باز وحی می آید نازا 

و عقیم است.زن اینبار نیز به آسمان نگاه میکند و 

میرود.

 سال سوم پیامبر وقت زن را  با کودکی در آغوش میبیند.کودک از آن زن ....!!!


با تعجب از خدا میپرسد :بارالها،چگونه کودکی دارد 

او که نازا خلق شده بود!!!؟

وحی میرسد:هر بار گفتم عقیم است ،او باور نکرد 

و مرا رحیم خواند. رحمتم  بر سرنوشتش پیشی گرفت



 چه خوب بود اگر غم ها 

را در  برابر رحمت الهی 

 باور نمی کردیم.....


توکلت علی الله

با دعا سرنوشت تغییر میکند...


از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی 

بزنید تا در باز شود... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۷

"غرور "

          هدیه ى شیطان است

 و 

"دوست داشتن "

          هدیه ى خداست ؛

جالب این است:

          هدیه ى شیطان را به رخ هم میکشیم

          و

          هدیه ى خداوند را از یکدیگر پنهان میکنیم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۳





ﺷﮏ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ

ﺑﻪ ﻣﻌﺮﺍﺝ ﻣﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺩ !

ﺁﻥ ﻧﻤﺎﺯﻯ ﮐﻪ

ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻮ ﺑﺎﻃﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ..






۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۰۰:۴۷

شعر جاودانه محمدحسین بهجت تبریزی مشهور به «شهریار» درباره امام حسین 

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

روی دل با کاروان کربلا دارد حسین


از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست

مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد حسین


می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین


پیش رو راه دیار نیستی، کافیش نیست

اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین


بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین


رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند

تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین


بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب

ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین


سروران، پروانگان شمع رخسارش ولی

چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین


سر به قاچ زین نهاده، راه پیمای عراق

می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین


او وفای عهد را با سر کند سودا ولی

خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین


دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین


سیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلاست

هر زمان از ما،یکی صورت نما دارد حسین


آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند

عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین


دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین


بعد ازینش صحنه ها و پرده ها اشکست و خون

دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین


ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای

گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین


دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین


شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین


اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۷

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود. ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم...


مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟

او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم. و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود.

پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.


وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:

 نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت.


و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۴

نترس عشقم ،


این پرنده با مشتی دانه ،


اهلی هیچ دلی نمی شود


وقتی پرواز را فقط در آسمان تو آموخته . . .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۱

اول شعر که یارب بشود خوب تر است...


عشق بازی به دل شب بشود خوب تر است...

 


هر کسی در پی وصل است بگویید به او:


با توسل که مقرّب بشود خوب تر است...



سجده بر تربت ارباب سراسر نور است...


سجده با اشک، مرکّب بشود خوب تر است...


 

ذکر خوب است... بگویید... ولی معتقدم


نام ارباب که بر لب بشود خوب تر است...



پیر ما گفت: اگر قامت رعنای شما...


در حسینیه مورّب بشود خوب تر است...

 


سینه و صورت ما پر شده از مشق حسین...


آسمان غرق ز کوکب بشود خوب تر است...



اربعین گر که بنا نیست بخوانند مرا...


اشک و تب روزی هر شب بشود خوب تر است...



باده ی ناب حسین است و بدانید اگر...


ساغر از باده لبالب بشود خوب تر است...

 


سائل روضه شریف است ولی سائل اگر...


سائل حضرت زینب بشود خوب تر است...


 

گر بنا هست کسی خادم این خانه شود...


عبد زینب که ملقّب بشود خوب تر است...



 عمه گیسوی مرا شانه بزن، موی سرم...


قبل دیدار مرتّب بشود خوب تر است...


 

دستم آرام بگیر و به روی سینه گذار...


دست بر سینه مودّب بشود خوب تر است...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۱:۵۳

با توجه به فرا رسیدن ماه محرم شعری زیبا در توصیه به مداحان یکی از شاعران معاصر سروده که بسیار جالب است

👇👇👇👇👇👇


قابل توجه مداحان و کسانیکه مجلس عزاداری دارند،عزیزان لطفا به شعور و باور مردم توهین نکنید! 


چون خون خدا بیا مسلمان باشیم/

یا حد‌اقل شبیه سلمان باشیم/

مولا ، سگ آستان نمی خواهد مرد !/

او کرده قیام ، تا که « انسان » باشیم/


ای مرثیه خوان ! گزافه گفتن کفرست/

با لهجه ی دین ، خرافه گفتن کفرست/

اسلام دو نور عترت و قرآن است/

جز این ، سخنی اضافه گفتن کفرست/


وقتی که حسین را تو « سین » می خوانی/

در تعزیه ، روضه ی حزین می خوانی/


یعنی که حماسه را غلط می فهمی/

وقتی که ز کوه ، اینچنین می خوانی/


ای دل شدگان ! حسین « عبدالله » است/


گوینده ی « لا اله الا الله » است/


هر کس که حدیث دیگری می گوید/


سوگند به نور ! مشرک و گمراه است/



‌‌‌‌‌‌‌ ای دوست ، بیا مُکرّم باشیم/

در بندگی خدا ، مُصمّم باشیم/

اسلام ، غلام و سگ نمی خواهد مرد!/

دین آمده است ، تا که « آدم » باشیم/


السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین ( ع )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۱:۲۳