سخن تازه ی عاشقانه

love is when you find yourself and spend every wishes on him

سخن تازه ی عاشقانه

love is when you find yourself and spend every wishes on him

سخن تازه ی عاشقانه
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست


اگر بخونید ممنون می شم
اگر بخونید و نظر هم بدید خیلی بیشتر ممنون می شم

توضیحات بیستر در بخش های درباره من و تماس با من در نوار بالای وبلاگ قابل مشاهده است
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
نویسندگان
آخرین نظرات

۲۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ادبی» ثبت شده است

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

در سایه تو بلبل باغ جهان شدم

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

قسمت حوالتم به خرابات می‌کند

هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم

از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید

ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست

بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم

دوشم نوید داد عنایت که حافظا

بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم



از پرداختن به عشق های مجازی پرهیز کن و اگر روزی عاشق شدی،بر غرایز خویش مسلط باش تا به عشق حقیقی و راستین تبدیل شود.در این راه ممکن است سختی های زیادی بکشی،اما این سختی ها باعث پخته تر شدن تو در زندگی می شود و به راحتی می توانی با مسایل و مشگلات برخورد نمایی.

امیر حسین سوری

هر وقت خواستید کسی که دوسِتون داره رو زیاد اذیت کنید ملتفت به این باشید که شاید او هم مثل وحشی بافقی چنین عقیده‌ای داشته باشه:


دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم


رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم


امیر حسین سوری

کسی با موج موهایت کنار آمد 

به غیر از من ؟


کسی با هستی اش پای قمار آمد 

به غیر از من ؟


کدامین سنگدل فکر شکار افتاد 

غیر از تو ؟


کدام آهو به میدان شکار آمد 

به غیر از من ؟


تمام شهر در جشن تماشا ی تو 

حاضر شد !


تمام شهر آن شب در شمار آمد 

به غیر از من..


👤حسین زحمتکش



راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جزآنکه جان بسپارند چاره نیست


هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست


ما را زمنع عقل مترسان و می بیار 

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست 


از چشم خود بپرس که ما را که می کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست 


او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست


فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست


نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست






تعبیر غزل:باید قدر خود و لحظات زندگی را بدانی،از فرصت ها به بهترین نحو بهره ببر! سرانجام امر، چندان قابل پیش بینی نیست، ولی اگر به هوش باشی و به موقع عمل کنی،به نیتجه خواهی رسید. ان شا الله!

امیر حسین سوری

گونه ات آلو، لبت انگور و اندامت هلو

خانه ات آباد بانو، میوه هایت درهم است


خواستم یک شاخه گل باشعر تقدیمت کنم

غیرتم آهسته مى گوید؛  نکن، نامحرم است


#مخاطب_خاص

امیدم اول به خدا دوم مادرم حضرت زهرا(س) که مادری برای تو هم می کنه

دختر ِ فالوده موی ِ شهر ِ شیرازی که چه؟

    بستنی لب، طالب ِ لیسیدن و گازی که چه؟


    مشتری هایت فراوان و سرت خیلی شلوغ

    پسته چشم و روسری وانیلی و نازی که چه؟


    اخم و تخمت آبلیمو، خنده هایت چون شکر

    باز معجونی ملس از این دو میسازی که چه؟


    ادعایت میشود شاخه نبات ِ حافظی

    هی تفال میزنی و کاشف ِ رازی که چه؟


    قند ِ خون ِ شهر را خیر ِ سرت بالا نبر

    اینهمه شیرین زبان هستی و طنازی که چه؟


    چون که دستم هست خالی بی محلی میکنی

    رویگردان از منی و غرق ِ آوازی که چه؟


    بیشتر چون میشوم پاپیچ ِ با من بودنت

    طعنه بارم میکنی دستم میاندازی که چه؟


    پیش ِ من خود را نگیر و آن یخت را باز کن

    سردمهری، گیرم اصلن اهل ِ قفقازی، که چه؟


    گرچه هستم یک پیاده، عاقبت کیش ِ منی

    شاهی و عارت میاید عشق ِ سربازی که چه؟


    بعد از این مال ِ خودم شو، شعرهایم مال ِ تو

    "نه" نگو و حلقه را بردار، لجبازی که چه؟


    عاشقانه های #شهراد_میدرى


زندگی خالی نیست

مهربانی هست،

سیب هست،

ایمان هست، 

آری،

تا شقایق هست،

زندگی باید کرد.


🖊سهراب سپهری



امیر حسین سوری

💐میزنم سبزہ گرہ تاگرہ ای واگردد

💐سالمان سال ظهور گل زهرا گردد


💐میزنم سبزہ گرہ نیتم اینست خدا

💐یوسف گمشده ی ارض و سما برگردد

💠اللهم عجل لولیک الفرج 🙏

امیر حسین سوری

.

یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم

بی‌محکمه زندانی بازوی تو باشم


پیچیده به پای دل من پیچش مویت

تا باز زمین‌خورده‌ی گیسوی تو باشم


کم بودن اسپند در این شهر سبب شد

دلواپس رؤیت شدن روی تو باشم


طعم عسل عالی لب‌هات دلیلی‌ست

تا مشتری دائم کندوی تو باشم


تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است

من رفتگری در پل خاجوی تو باشم

🌹یابن طه-عجل الله فرجه🌹

ترسم که برایم عاقبت راز شوی

جانم که تمام شد، تو آغاز شوی

ای غنچه گل محمدی می ترسم

چشمم که همیشه بسته شد، باز شوی


شادی دل مولا وتعجیل درظهورش  صلوات



امیر حسین سوری

من آرزوی تو کردم که بیشتر باشی

برای این دل سردم تو بال و پر باشی

 

من از نبود تو تنها شدم ولی ای کاش

خدا کند که بیایی و بیشتر باشی

 

شب است و تازه شروع شراب و شیدایی

بیا که خاتمه ی این شب و سحر باشی

 

هوای کوی تو امشب هوای شیدایی است

چه میشود که ز غم های خود به در باشی

 

تو با قدم زدنت تازه عاشقم کردی

بمان که با قدمت سایه ای به سر باشی

 

به شاعری من این بس که سهم من شده ای

تو امدی که برای دلم سپر باشی

 

بیا که این دل من راه عاشقی دارد

خدا کند که تو هم در همین سفر باشی

 

بوی عطری می رسد از دور ، می گویم تویی

قاصدک می رقصد و پرشور ، می گویم تویی

یک نسیمی می وزد بر گونه های خیس من

می رود پس پرده های تور ، می گویم تویی

بغض های کهنه را سر می کشم من بیت بیت

بوسه ها می گیرم از انگور ، می گویم تویی

باد می افتد به  گندم زار می لرزد دلم

چون پریشان گیسوان بور می گویم تویی

نیمه شب ها می کنم آغوش روی ماه باز

می شود سر تا به پایش نور ، می گویم تویی

شعر می خوانم برای باغ سبز خانه ام

شاخه شاخه می شود مسرور،می گویم تویی

این غزل می ماند و شب های مهتابی و من

شور می ریزم در این سنتور، می گویم تویی

در میان پنحره ایستاده ام تا یک نفس

بوی عطری تا رسد از دور می گویم تویی

جمعه ها بغض من انگار گلوگیرتر است

فکر و ذهنم، به تو و چشم تو درگیرتر است

مثل هر جمعه دلم حس عجیبی دارد

حس دیدار تو این جمعه کمی بیشتر است


مسعود محمدپور

امیر حسین سوری

تو رها در من و من محو سراپای توام

تو همه عمر من و من همه دنیای توام

دل و جان تو گرفتار نگاه من و من

بس پریشان رخ و صورت زیبای توام

دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من

ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام

دل تو صید کمند خم ابروی من است

من که مجنون تو و واله لیلای توام

نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزیز

من دما دم همه وقت غرقه رویای توام

تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای

من دلباخته نیز ماهی دریای توام

تو و جنجال و هیاهوی به پا گشته ز عشق

من که رسوا شده از این همه غوغای توام

هر چه هستی من و هستم همه تو

تو در آئینه و من رو به تماشای توام

امیر حسین سوری

درنیمه شب خسته‌ی تهران بغلم کن

در بارش بی‌وقفه‌ی باران بغلم کن

در ساعت تنهایی یک کوچه‌ی بن‌بست

در اوج ترافیک خیابان بغلم کن

من ساده از احساس دلت دست کشیدم

حالا که شدم سخت پشیمان بغلم کن

نگذار که سرما به تنم اُخت بگیرد

این‌بار تو در چشم رقیبان بغلم کن

بی‌دلهره و دغدغه از مهر گذر کن

یکبار دگر چندم آبان بغلم کن


مسعود کاظمی

امیر حسین سوری

گفتند که نامحرمی و بوسه حرام است!


دل گفت که محرم تر از این عشق کدام است؟


بوسیدم و لب دادم و آغوش کشیدم


نامحرم من!!

محرمی و کار تمام است...

امیر حسین سوری

(استاد👴)





 تو شیرینی منم فرهاد اُستاد❤️  

مثه قندیو من قنّاد اُستاد😋







به نزدت آمدم دانش بجویم🎓📝

نگیر اِنقد به من ایراد اُستاد😒







به منچه اختلافِ آن دو خازن؟😡

اِلهی که بِشَن دلشاد اُستاد!😌







برایِ نمره به هرجا دویدم🏃 🏃

شدم عینِ خودِ سَنباد اُستاد!👳







فدایت نمره که ارثِ پدر نیست!!😕

کمک کن واحدم اُفتاد اُستاد!😬







اگر درسِ تو را از بَر نکردم💪

نَده منفی بکن اِرشاد اُستاد!😏








همینجا می کنم تهدید جدّی!😑

یه کاری کن نشم معتاد استاد!!🚬







قلم در دست تو مانند شمشیر🔪

همین فرق تو با جلاد اُستاد👿







غم درسِ تورا از بس که خوردم💔

گرفتم زردیو غمباد اُستاد!😨







چرا اشکم اثر بر تو ندارد؟😢

کشیدی دورِ دل فولاد اُستاد؟🔒








به من خورده نگیر آنجا که دیدی😶

دو چرخِ خودروات  کمباد اُستاد!😒🚙







تو آهویی برایِ خانواده🐇👌

به ما که میرسی صیاد اُستاد🔫😐







اگر دیدی کسی هوشَشَ به تو نیس😪

همه خوابن نزن فریاد اُستاد!😴








مرا یک آنتراک مهمان نکردی😤

دلم سرگرمی اَم میخواد اُستاد!🎊🎉







دو چِشمم چپ شُده کج مینویسم!😎

تقلّب را بکن آزاد اُستاد!!؟😘






رفیقم راضیو من هم که راضی!🙈

مزاحمت نکن ایجاد اُستاد!🐜







شکنجه میکنی با هر سوالَت😫

نداری تو خودت اولاد اُستاد؟؟👶







شبِ اولِ قبر را درک کردم😇

شبایِ امتحان،امداد اُستاد!!🙏







اگر شاگردِ خوبی هم نبودم🙉

تو خوبی کن به من خُرداد اُستاد!💰







ببین اِی مهربان با من چه کردی😭

شده وردِ زبان اُستاد اُستاد!👨👨






به من گفتی برو بیرون که حذفی!!🚪

عجب حرفِ بدی مای گاد اُستاد!!😱😂         

                      

یاحاکاشانى🙏

امیر حسین سوری

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چنــد  ساعت  شده  از  زندگیــــم  بی خبرم


این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار

بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟


از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این  قافیــه ها  گــم  شده  و در به درم


تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم


بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر  عشـــق   بسوزد  کـــه  درآمد  پدرم


بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم


من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم

🌹🌹

کمی طولانیه ولی ارزش خوندن داره..


پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت هزینه تحصیل خود را به دست می‌آورد، روزی دچار تنگدستی و گرسنگی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می‌آورد تصمیم گرفت از کسی تقاضای کمی غذا کند. در خانه‌ای را زد. دختر جوان زیبایی در را به روی او گشود. دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟»

دختر جوان گفت: «هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می‌دهیم چیزی دریافت نکنیم.»

پسرک در مقابل گفت: «از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.»

پسرک که «هاروراد کلی» نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قوی‌تر حس می‌کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسان‌های نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.

سالها بعد زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری انتقال یافت. دکتر هاروارد کلی در مورد مشاوره وضعیت این زن فرا خوانده شد. وقتی او نام شهری را که زن جوان از آن آمده بود شنید برق عجیبی در چشمهایش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد بست هر چه در توان دارد برای نجات زندگی او بکار گیرد. مبارزه آنها با بیماری بعد از کشمکش طولانی به پیروزی رسید. روز ترخیص بیماری فرا رسید. زن با ترس و لرز صورت حساب را گشود. او اطمینان داشت باید تا آخر عمر برای پرداخت صورت حساب کار کند. نگاهی به صورت حساب انداخت. جمله‌ای به چشمش خورد: «همه مخارج بیمارستان قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است.»



امیر حسین سوری