سخن تازه ی عاشقانه

love is when you find yourself and spend every wishes on him

سخن تازه ی عاشقانه

love is when you find yourself and spend every wishes on him

۲۸۲ مطلب با موضوع «داستان کوتاه و ادبی» ثبت شده است

رسم رفاقت

امیر حسین سوری | | ۴ نظر
در راه مشهد شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند!!

به شیخ بهایی که اسبش جلو میرفت گفت:
این میرداماد چقدر بی عرضه است اسبش دائم عقب می ماند.

شیخ بهائی گفت:
کوهی از علم و دانش برآن اسب سوار است، حیوان کشش این همه عظمت را ندارد.

ساعتی بعد عقب ماند، به میر داماد گفت:
این شیخ بهائی رعایت نمیکند، دائم جلو می تازد.

میرداماد گفت:
اسب او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمیشناسد و میخواهد از شوق بال در آورد.

🔻این است "رسم رفاقت..."

🔹در غیاب یکدیگر حافظ آبروی هم باشیم...
  • امیر حسین سوری

التماس دعا

امیر حسین سوری | | ۱ نظر

🔹ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻥ ﻓﺼﻞ ﮔﺮﻣﺎ، ﺧَﯿِّﺮﯾﻦ برای ﺟﻤﻊﺁﻭﺭﯼ ﭘﻮﻝ و به نیت خرید ﮐﻮﻟﺮ، صندوقی رو آوردن تو مسجد محل و جلوی نمازگزارا می‌گردوندن


🔸ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭ گرفت، ﯾﺪﻭﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ☺️


🔹ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﯾﻢ ﺯﺩ ﺭﻭ ﮐﺘﻔﻢ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩ تا ﺑﻨﺪﺍﺯﻡ ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻭق!


🔸ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍﺷﻮﻥ ﮐﺮﺩﻡ؛

8 تا تراﻭﻝ 50 ﺗﻮﻣﻨﯽ،

50 ﺗﺎ ﺩﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ،

20-30ﺗﺎ 5 ﺗﻮﻣﻨﯽ...💵


🔹با خودم گفتم طرف از اون مایه دارهای خیره که نخواست آبروی من بره و خودش هم ریا نکنه، ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺎﺟﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﺑﺎﺷﻪ😊


🔸ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ هم ﻗﺒﻮﻝ ﺑﺎﺷﻪ!🙌

شما چقدر بزرگوارین و حتی برای کار خیر هم اینقدر سخاومتمندی! اجرکم عندالله... احسنت👏


گفتم چطور؟🤔


گفت ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﻨﯽ ﺭﻭ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﯼ، ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺖ این‌ همه پول افتاد رو زمین و وقتی پولاتو بهت دادم همه را خالصانه انداختی تو صندوق خیرات! التماس دعا حاجی! برا من هم دعا کن✋️😂


  • امیر حسین سوری

عشق مورچه ای

امیر حسین سوری | | ۱ نظر

یه مورچه افسردگی می گیره. ازش می پرسن چته ؟

 

می گه:




 7 سال عاشق یکی بودم. آخر فهمیدم چایی خشکه !!!😉😂


حکایت عشقای ما توی تلگرامه😂


🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁



  • امیر حسین سوری

خیر است....

امیر حسین سوری | | ۱ نظر

✨﷽✨


✅داستان زیبا


پادشاهی وزیری داشت که هر

اتفاقی می‌افتاد می‌گفت: خیراست!!

روزی دست پادشاه در سنگلاخها گیر کرد و مجبور شدند انگشتش را قطع کنند،

وزیر در صحنه حاضر بود گفت:خیراست!


پادشاه از درد به خود می‌پیچید،از رفتار وزیر عصبی شد، او را به زندان انداخت،


۱سال بعد پادشاه که برای شکار به کوه رفته بود، در دام قبیله ای گرفتار شد که بنابر اعتقادات خود، هر سال ۱نفر را که دینش با آنها مختلف بود،سر می‌برند و لازمه اعدام آن شخص این بود که بدنش سالم باشد وقتی دیدند اسیر، یکی از انگشتانش قطع شده، وی را رها کردند آنجا بود که پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد که زمان قطع انگشتش گفته بود: خیر است! پادشاه دستور آزادی وزیر را داد  وقتی وزیر ازاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان اوشنید، گفت:خیراست! 

پادشاه گفت: دیگر چرا؟؟؟

وزیر گفت: از این جهت خیر است که اگر مرا به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم، مرا به جای تو اعدام می‌کردند.


در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست 

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست..

  • امیر حسین سوری

بازنده ها

امیر حسین سوری | | ۰ نظر

🚩#بازنده_ها


🍃 


فردی از کشاورزی پرسید: آیا گندم کاشته‌ای؟ 

کشاورز جواب داد: نه، ترسیدم باران نبارد

مرد پرسید: پس ذرت کاشته‌ای؟ 

کشاورز گفت: نه، ترسیدم ذرت‌ ها را آفت بزند. 

مرد پرسید: پس چه چیزی کاشته‌ای؟ 

کشاورز گفت: هیچ‌چیز، خیالم راحت است!

همیشه بازنده‌ ترین افراد در زندگی، کسانی هستند که از ترس هرگز به هیچ کاری دست نمی‌ زنند.

  • امیر حسین سوری

نشود فاش...

امیر حسین سوری | | ۰ نظر

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست


گوش کن با لب خاموش سخن میگویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست


روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست


گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست


گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ار نه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست


این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست


نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

هرکجا نامه عشق است نشان من و توست


سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و توست


#هوشنگ_ابتهاج

  • امیر حسین سوری

یک بار بیا نام مرا ساده صدا کن

سهم دل و دنیای مرا با هم ادا کن !


دیدی اگرت پاسخی از مهر نیامد

از خویش مرا تا ابدالدّهر جدا کن  ،


بد در خفقانم نفسم سخت گرفته ..

یک بار بخندانم و این بغض رها کن ؛


من یخ زده ی اخم توام، باز به لبخند  

سرمازدگی های مرا خوب دوا کن .. 


دیدی که بدی کردی و نادیده گرفتم؟!

من هیچ، به اندازه ی انصاف حیا کن! 


بیخود تو مرا از دل وابسته نترسان !

اصلا به تو چه؟ سهم مرا جام بلا کن ؛

 

زشت است نخواهی و من اصرار کنم نه ؟

باشد برو، این دل به جهنّم، تو صفا کن !


#مریم_صفری

قصه های هزار و یک شب

امیر حسین سوری | | ۳ نظر

این پست هزار و یکمی ای هستش که که می گذارم

راستش نمی دونم تونستم با این لالایی هام کسی رو بخوابونم یا نه ولی این ترانه رو برای این پست خیلی دوست داشتم بزارم

دریافت
توضیحات: آهنگ دارم میام پیشت از آلبوم یه خاطره از فردا از احسان خواجه امیری

  • امیر حسین سوری

حسین بن منصور حلاج را در ظهر ماه صیام 

گذر به کوی جذامیان افتاد،

جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج 

تعارف کردند،حلاج بر سر سفره نشست و چند 

لقمه به دهان برد، جذامیان گفتند؛

دیگران بر سر سفره ما نمی نشینند

و از ما می ترسند !

حلاج گفت؛ آنها روزه اند و برخاست !

غروب هنگام افطار، حلاج گفت؛

خدایا روزه مرا قبول بفرما...!

شاگردان گفتند؛ استاد ما دیدیم که روزه 

شکستی ! حلاج گفت؛ ما مهمان خدا بودیم،

روزه شکستیم ولی دل نشکستیم...!


آنجا که دلی بود به میخانه نشستیم

آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم !


مولانا



  • امیر حسین سوری


ماجرای شیخ رجبعلی خیاط و مستاجر


امام صادق علیه السلام:

ای شیعیان، شما به ما منسوب هستید، پس مایه زینت ما باشید نه مایه آبروریزی ما. 


📚 مشکاة الانوار، ص67



  • امیر حسین سوری

جمله ای معروف از یوهان کرایف بازیکن و مربی معروف و عالی تیم آژاکس هلند و کاپیتان تیم ملی هلند.جمله ای فوق العاده زیبا به این مضمون در بازی مقابل ایتالیا برای هم تیمی هایش گفت:

ایتالیاییها نمی توانند شما را شکست بدهند اما شما می توانید از آنها شکست بخورید.

  • امیر حسین سوری

سه دو یک ...

امیر حسین سوری | | ۲ نظر

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

در سایه تو بلبل باغ جهان شدم

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

قسمت حوالتم به خرابات می‌کند

هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم

از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید

ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست

بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم

دوشم نوید داد عنایت که حافظا

بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم



از پرداختن به عشق های مجازی پرهیز کن و اگر روزی عاشق شدی،بر غرایز خویش مسلط باش تا به عشق حقیقی و راستین تبدیل شود.در این راه ممکن است سختی های زیادی بکشی،اما این سختی ها باعث پخته تر شدن تو در زندگی می شود و به راحتی می توانی با مسایل و مشگلات برخورد نمایی.

  • امیر حسین سوری

🔴 ﺩﺭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﮐﻮﻫﻨﻮﺭﺩﯼ، ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﺳﮕﯽ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﺩﺍﺷﺖ، 



ﺷﺎﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﺬﮐﺮ ﻣﯽﺩﺍﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﮓ ﻧﺠﺲ ﺍﺳﺖ؛ ﯾﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺷﻮﺩ .



ﺍﻣﺎ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﺳﻢ ﺳﮕﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ؟



ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺘﻨﺪ:


 ﺧﺐ ﺍﺣﮑﺎﻡ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺳﮓ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ؟



 ﭼﻨﺪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻣﻨﺒﻌﯽ ﺭﺍ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺭﺟﻮﻉ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ .


 ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺤﻮﻩ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺍﺷﮏ ﺑﺮ ﺩﯾﺪﮔﺎﻧﺶ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩﺍﻡ . ﺭﻫﺒﺮﯼ ﭼﻔﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ . 

️ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ۲ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺩﻓﺘﺮ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺁﻗﺎ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺭﺍﺩﺗﻤﻨﺪﺷﺎﻥ ﻫستم...

نقل از سیدمظهر حسینی از اعضای بیت آقا

#آقا

#امر_به_معروف

#نهی_از_منکر


  • امیر حسین سوری

لیوان

امیر حسین سوری | | ۱ نظر

✅مردی پس از طلاق همسر خود با او تماس گرفت و گفت: خانم ببخشید! اشتباه کردم! لطفا مرا ببخش! و به خانه برگرد!!


🌀زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟!؟!؟

مرد گفت: بله دارم!!

زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب.

مرد چنان کرد که زن گفته بود.


📕سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان شکسته و هزار تکه شده، آیا میتوانی تکه هایش را جمع کنی و دوباره بسازی!؟!؟


✅مرد در پاسخ گفت: نه  نشکسته! لیوان استیل بود :)


و زن پاسخ داد: خدا نکشتت... عصر بیا دنبالم😂😂



  • امیر حسین سوری

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار

  • امیر حسین سوری