سخن تازه ی عاشقانه

love is when you find yourself and spend every wishes on him

سخن تازه ی عاشقانه

love is when you find yourself and spend every wishes on him

سخن تازه ی عاشقانه
به نام حضرت دوست
که هرچه داریم از اوست


اگر بخونید ممنون می شم
اگر بخونید و نظر هم بدید خیلی بیشتر ممنون می شم

توضیحات بیستر در بخش های درباره من و تماس با من در نوار بالای وبلاگ قابل مشاهده است
نویسندگان
آخرین نظرات
  • ۲۶ تیر ۹۶، ۱۴:۴۳ - رضا خسروخاور
    احسنت

۳۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ادب» ثبت شده است

امیر حسین سوری

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

در سایه تو بلبل باغ جهان شدم

اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

قسمت حوالتم به خرابات می‌کند

هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم

از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید

ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست

بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم

دوشم نوید داد عنایت که حافظا

بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم



از پرداختن به عشق های مجازی پرهیز کن و اگر روزی عاشق شدی،بر غرایز خویش مسلط باش تا به عشق حقیقی و راستین تبدیل شود.در این راه ممکن است سختی های زیادی بکشی،اما این سختی ها باعث پخته تر شدن تو در زندگی می شود و به راحتی می توانی با مسایل و مشگلات برخورد نمایی.

امیر حسین سوری

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت

چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار

امیر حسین سوری

هر وقت خواستید کسی که دوسِتون داره رو زیاد اذیت کنید ملتفت به این باشید که شاید او هم مثل وحشی بافقی چنین عقیده‌ای داشته باشه:


دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم


رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم


امیر حسین سوری

کسی با موج موهایت کنار آمد 

به غیر از من ؟


کسی با هستی اش پای قمار آمد 

به غیر از من ؟


کدامین سنگدل فکر شکار افتاد 

غیر از تو ؟


کدام آهو به میدان شکار آمد 

به غیر از من ؟


تمام شهر در جشن تماشا ی تو 

حاضر شد !


تمام شهر آن شب در شمار آمد 

به غیر از من..


👤حسین زحمتکش



راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جزآنکه جان بسپارند چاره نیست


هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست


ما را زمنع عقل مترسان و می بیار 

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست 


از چشم خود بپرس که ما را که می کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست 


او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست


فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست


نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست






تعبیر غزل:باید قدر خود و لحظات زندگی را بدانی،از فرصت ها به بهترین نحو بهره ببر! سرانجام امر، چندان قابل پیش بینی نیست، ولی اگر به هوش باشی و به موقع عمل کنی،به نیتجه خواهی رسید. ان شا الله!

امیر حسین سوری

به نام مهربان ترین

سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند.سخنران به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک اسم خود را روی آن بنویسند بعد آنها را جمع کرد و در اتاقی دیگر نهاد.

سپس از حاضرین خواست که به آن اتاق بروند و هریک بادکنکی را که نامش را روی آن نوشته بود بیابد.

همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند.

همه دیوانه وار به جستجو پرداختند؛یکدیگر را هل می دادند!به یکدیگر برخورد می کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حدی نداشت.

مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد.

از همه خواسته شد که هریک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به صاحب نامی که روی آن نوشته شده است بدهد.

.

.

در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند!

سخنران ادامه داد همچین اتفاقی در زندگی رخ می دهد.همه دیوانه وار و آسیمه سر در جستجوی سعادت خویش به این سو و آن سو چنگ می اندازیم و نمی دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است.



سعادت ما در سعادت و مسرت دیگران است.

به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید.

’’این است هدف زندگی’’

امیر حسین سوری

گونه ات آلو، لبت انگور و اندامت هلو

خانه ات آباد بانو، میوه هایت درهم است


خواستم یک شاخه گل باشعر تقدیمت کنم

غیرتم آهسته مى گوید؛  نکن، نامحرم است


#مخاطب_خاص

امیدم اول به خدا دوم مادرم حضرت زهرا(س) که مادری برای تو هم می کنه

دختر ِ فالوده موی ِ شهر ِ شیرازی که چه؟

    بستنی لب، طالب ِ لیسیدن و گازی که چه؟


    مشتری هایت فراوان و سرت خیلی شلوغ

    پسته چشم و روسری وانیلی و نازی که چه؟


    اخم و تخمت آبلیمو، خنده هایت چون شکر

    باز معجونی ملس از این دو میسازی که چه؟


    ادعایت میشود شاخه نبات ِ حافظی

    هی تفال میزنی و کاشف ِ رازی که چه؟


    قند ِ خون ِ شهر را خیر ِ سرت بالا نبر

    اینهمه شیرین زبان هستی و طنازی که چه؟


    چون که دستم هست خالی بی محلی میکنی

    رویگردان از منی و غرق ِ آوازی که چه؟


    بیشتر چون میشوم پاپیچ ِ با من بودنت

    طعنه بارم میکنی دستم میاندازی که چه؟


    پیش ِ من خود را نگیر و آن یخت را باز کن

    سردمهری، گیرم اصلن اهل ِ قفقازی، که چه؟


    گرچه هستم یک پیاده، عاقبت کیش ِ منی

    شاهی و عارت میاید عشق ِ سربازی که چه؟


    بعد از این مال ِ خودم شو، شعرهایم مال ِ تو

    "نه" نگو و حلقه را بردار، لجبازی که چه؟


    عاشقانه های #شهراد_میدرى


.

یک لحظه دلم خواست که پهلوی تو باشم

بی‌محکمه زندانی بازوی تو باشم


پیچیده به پای دل من پیچش مویت

تا باز زمین‌خورده‌ی گیسوی تو باشم


کم بودن اسپند در این شهر سبب شد

دلواپس رؤیت شدن روی تو باشم


طعم عسل عالی لب‌هات دلیلی‌ست

تا مشتری دائم کندوی تو باشم


تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است

من رفتگری در پل خاجوی تو باشم

🌹یابن طه-عجل الله فرجه🌹

ترسم که برایم عاقبت راز شوی

جانم که تمام شد، تو آغاز شوی

ای غنچه گل محمدی می ترسم

چشمم که همیشه بسته شد، باز شوی


شادی دل مولا وتعجیل درظهورش  صلوات



امیر حسین سوری

من آرزوی تو کردم که بیشتر باشی

برای این دل سردم تو بال و پر باشی

 

من از نبود تو تنها شدم ولی ای کاش

خدا کند که بیایی و بیشتر باشی

 

شب است و تازه شروع شراب و شیدایی

بیا که خاتمه ی این شب و سحر باشی

 

هوای کوی تو امشب هوای شیدایی است

چه میشود که ز غم های خود به در باشی

 

تو با قدم زدنت تازه عاشقم کردی

بمان که با قدمت سایه ای به سر باشی

 

به شاعری من این بس که سهم من شده ای

تو امدی که برای دلم سپر باشی

 

بیا که این دل من راه عاشقی دارد

خدا کند که تو هم در همین سفر باشی

 

بگذﺭ ﺍﺯ " ﻧﯽ "،

" ﻣﻦ " ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ...

ﻭﺯ "ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻫﺎ" ﺷﻜﺎﻳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ...


ﻧﯽ ﻛﺠﺎ ﺍﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﻫﺎ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ؟

ﻧﯽ ﻛﺠﺎ ﺩﺍﻧﺪ، "ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ" ﺳﻮﺧﺘﻪ؟


ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ "ﻣﻦ"... 

ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ "ﺭﺍﻭﻱ" ﻣﻨﻢ ...

ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ، 

ﻫﻢ ﻧﯽ ﻭ ﻫﻢ ﻧﯽ ﺯﻧﻢ ...


ﻧﺸﻨﻮ اﺯ ﻧﻰ، "ﻧﻰ "ﺣﺼﯿﺮﻯ" ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ ...

ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ "ﺩﻝ"...

"ﺩﻝ" ﺣﺮﻳﻢ ﺩﻟﺒﺮﻳﺴﺖ ...


ﻧﻰ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ﺧﺎﻙ ﻭ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﺷﻮﺩ ...

"ﺩﻝ" ﭼﻮﺳﻮﺯﺩ، ﻻﯾﻖ "ﺩﻟﺒﺮ" ﺷﻮﺩ...



جمعه ها بغض من انگار گلوگیرتر است

فکر و ذهنم، به تو و چشم تو درگیرتر است

مثل هر جمعه دلم حس عجیبی دارد

حس دیدار تو این جمعه کمی بیشتر است


مسعود محمدپور

امیر حسین سوری

تو رها در من و من محو سراپای توام

تو همه عمر من و من همه دنیای توام

دل و جان تو گرفتار نگاه من و من

بس پریشان رخ و صورت زیبای توام

دلم از شوق تو لبریز و تو دیوانه من

ای تو دیوانه من، عاشق و شیدای توام

دل تو صید کمند خم ابروی من است

من که مجنون تو و واله لیلای توام

نروم لحظه ای از خواب و خیال تو عزیز

من دما دم همه وقت غرقه رویای توام

تو گل باغ من و مرغ هوایم شده ای

من دلباخته نیز ماهی دریای توام

تو و جنجال و هیاهوی به پا گشته ز عشق

من که رسوا شده از این همه غوغای توام

هر چه هستی من و هستم همه تو

تو در آئینه و من رو به تماشای توام

امیر حسین سوری